تبليغاتX
آيدا در آينه

آيدا در آينه

گاه زرد

گاه قرمز

سبز

و آبی

سیاه یا سفید

خاکستری حتی

کم رنگ نمی شوم ولی

نمی شوم ولی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 2:52 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

برای اولین بار در زندگی ام حسرت می خورم که چرا ورزشکار نیستم. دلم میخواست امشب درمراسم افتتاحیه بودم نه برای اینکه چشم هایم سیراب رنگ های ناب و طرح های بی نظیر لباس ها و رقص ها و  چرخش ها و رفتن و آمدن ها باشد. نه برای اینکه گوش هایم صدای سارا برایتمن و آن آقای چینی خواننده را ببلعند و و از آن همه شور و هیجان جمعیت و موسیقی های متفاوت قلبم تند و تند بزند. دوست داشتم آنجا بودم و همه چیز را با چشم های خودم می دیدم نه برای اینکه از اعجاز تکنولوژی و نو آوری و خلاقیت انگشت به دهان بمانم نه !

 فقط برای اینکه یک بار دیگر ببینم و  یادم بماند که آدم های سیاره این روزها خاک گرفته من می توانند دنیا را رنگ بزنند. قلم مو و قوطی رنگ هم لازم نیست کافی است همه  دست های هم را بگیرند لبخند بزنند و فراموش کنند چیزهایی را که سردی می آورد و نفرت و دشمنی و بعد این همه تنوع نژادی، قومی ، ملیتی ، دینی،این همه تنوع فرهنگ ها، آیین ها و باور های مختلف وقتی کنار هم بنشیند خودش فرشی می شود هزار رنگ با طرحی که هیچ چشمی تا به حال ندیده و هیچ تکنولوژی و نوآوری چیزی شبیه به آن نیافریده. فرشی که به اندازه تمام مردم سیاره من بزرگ است و جا دارد تا هر کدام در گوشه ای بساط آرزوها و رویاهایمان را رویش پهن کنیم...

دلم می خواست ورزشگاه امشب به بزرگی کره زمین بود و به اندازه تمام آدم های دنیا جا داشت و مراسم افتتاحیه المپیک جشنی بود به درازای زندگی...

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 2:22 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

As he dropped into his armchair near the fire his eyes rested on a large photograph of May Welland, which the young girl had given him in the first days of their romance, and which had now displaced all the other portraits on the table. With a new sense of awe he looked at the frank forehead, serious eyes and gay innocent mouth of the young creature whose soul's custodian he was to be. That terrifying product of the social system he belonged to and believed in, the young girl who knew nothing and expected eveything, looked back at him like a stranger through May Welland's familar features; and once more it was borne in on him that marriage was not the safe anchorage he had been taught to think, but a voyage on uncharted seas. 

- Edith Wharton, The Age of Innocence

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 2:7 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

  My words fly up, my toughts remain below

Words without thoughts never to heaven go

- King Claudius, Hamlet [3.3]

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:49 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

وقتی آخرهای بهاری باشد که دو سومش را نبوده ای و ندیده ای و از دست داده ای، خرداد هم می شود شکل اردبیهشت. آن وقت اگر دم غروب کنار پنجره طبقه بالای آن ساختمان حاشیه خیابان نشسته باشی دیگر تقصیر خودت نیست که چشم هایت برود پایین توی خیابان و ذهنت هی برای مردمی که می آیند و می روند داستان بسازد و گوشهایت هی برود لا به لای برگ های درخت کنار پنجره دنبال باد بگردد و سرت را که بچرخانی ببینی دو ساعت کلاس تمام شده و تو از حرف های آن آقای لاغر پیر قدبلند هیچی به یاد نداری...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 11:56 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

فراموشی گرفته ای . از نوع لاعلاجش. با قرص و دارو ،درمان هم خوب نمی شود. عیب ندارد. ما عادت کرده ایم. عادت می کنیم یعنی....
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 6:46 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

در "عزیز ترین جای بقچه سفرهایم"* یک کارت پستال بنفش دارم،یک نامه از طرف دوستی چینی که از آن قند پارسی می بارد، یک قلب تکه شده صورتی و بسته ای شکلات از طرف دوست های ۵-۶ ساله ام. چند یادداشت دست نویس از این و آن، یک کتابچه دعا، زنجیر نقره ای ظریف و یک کاردستی بی نظیر با دست خط تمام آدم هایی که این روزها دلتنگشان هستم. تا اطلاع ثانوی حتی گوشه ای از گنجینه ام را با گران قیمت ترین، زیبا ترین و بزرگ ترین هدیه های دنیا عوض نمی کنم!!!

 

پی نوشت:

* از رامین قرض گرفته ام این را. عجیب هر وقت پای سفر به میان می آید یاد این عبارت می افتم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 11:4 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

یک سه شنبه دوست داشتنی،۳-۴ دوست صمیمی و بی نظیر که انگار نه انگار هنوز ۲۴ ساعت هم نیست که می شناسیشون ، آفتاب مطبوع سر ظهر و سنگ فرش های داغ، پسر ۲۰ ساله ای که نشسته کنارت و حاضر نیست تا وقتی مطمئن شده همه همه شام خوردند لب به غذا بزنه، یک آقای عینکی که از ینگه دنیا اومده و کلی حرف برای زدن و عکس برای نشون دادن داره، یک گلدون پر از گل های رز قرمز، یک مسافر که با دو تا چمدون از راه دور می رسه و بهمون گوجه سبز و پرتقال و توت می ده. یک خانم بلوز آبی و زیبا که می آید طرفم و ازم قول می گیره ، سر درد شدید، گلو درد، چشم های قرمز ....اشک، اشک ،اشک های من...

 

بعضی روز ها هیچ وقت از یاد نمی رند....

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 9:41 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

کاش تابستان نبود

یا تو خنک نبودی

آب شده ای

و از تمام شیرینی ات

چند لکه مانده روی پیراهنم

یادگاری...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 9:45 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

"ب" را اولین بار در ترمینال اتوبوس می بینم از راه دور می دود و به ما که می رسد هنوز نفس تاره نکرده با لهجه ای بامزه می گوید " عصر به خیر! من زبان فارسی دوست دارم." و در جواب نگاه های هاج و واج ما اضافه می کند " از روی کتاب یادگیری می کنم!"

"ب" چهار هفته است که از روی کتاب و با کمک یکی از دوستانش دارد فارسی یاد می گیرد. تمام عشق و انگیزه اش هم این است که بعد ها به بچه هایش فارسی یاد بدهد.

"ب" می گوید خیلی از دختر هایی که موهایشان را رنگ می کنند خوشش نمی آید. به نظرش احمقانه است که آدم به بدن خودش سم وارد کند. می گوید این رنگ موها و مواد شیمیایی اشان بعد ها موقع بارداری به بچه ها صدمه وارد می کند.

"ب" می گوید دوست دارد در آینده استاد دانشگاه یا معلم شود تا بتواند وقت بیشتری را با بچه هایش باشد. حتی می گوید اگر بشود همه کارهای بیرون منزل را می دهد به همسرش تا خودش همه وقتش را صرف تربیت بچه هایش کند. می گوید دوست داشت آنقدر پولدار بود که لازم نبود کار کند و تمام وقتش می شد برای بچه هایش.

"ب" فقط یک پسر 20 ساله است. شادمانه و سرخوشانه آواز می خواند, شوخی می کند, تمام وقت و انررژی اش را می گذارد برای اینکه دنیایی که قرار است روزی بچه هایش در آن زندگی کنند دنیای بهتری شود. به بچه هایش زیاد فکر می کند و گاهی هم به دختری که قرار است روزی مادر بچه هایش شود و آن وقت است که صورتش گل می اندازد, چشم هایش برق می زند و زیر لب به فارسی می گوید" عشق".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 5:38 PM  توسط آيدا حق طلب  |