تبليغاتX
آيدا در آينه

آيدا در آينه

دیروز تا حالا یک مطلب بلند و طولانی نوشتم برای اینجا. یک نامه به یکی از دوستام. دوستی که هم خودش هم خانواده اش و هم داستان زندگیش همیشه- نه تنها برای من- که برای خیلی های دیگه عجیب و غریب بوده. این دوست من بعد از ۱۵-۱۶ سال دوستی( ابتدای دوستیمون رو یادم نمی آید چون خیلی کوچیک بودیم. اول مامان و بابا هامون با هم دوست بودند) وقتی داشت از ایران می رفت حتی از من خداحافظی هم نکرد! الان ۵-۶ ساله که دیگه اینجا نیستند و من به غیر از همون اوایل دیگه ازش هیچ خبری ندارم. نمیدونم چی شد که یک دفعه احساس کردم بعد از این همه سال باید حرف هایی که تو دلم هست رو بهش بگم ،اینکه بعد از این همه سال این رسمش نبود ،که من چه طور می بایست رفتارش رو برای خودم توجیه کنم ، که ...

دیروز و امروز نشستم یک نامه نوشتم بلند... می خواستم بگذارمش اینجا. می خواستم بنویسم تا سبک بشم. می دونستم دارم نامه ای می نویسم که هیچ وقت به دست مخاطبش نمیرسه، اما نوشتم. نامه که تموم شد یک بار دیگه که خوندمش، دیدم دیگه هیچ حسی ندارم نسبت به چیزی که نوشتم. احساس کردم نمی خوام نامه خونده بشه، حتی توسط کسایی که نه من و نه دوستم رو میشناسند. احساس کردم دیگه هیچی برام مهم نیست.

تصمیم گرفتم حالا که قصد ندارم نامه رو اینجا بگذارم حداقل این چند خط یادداشت رو اینجا بنویسم. تا بعد ها اگر زمانی خاطرات این روزهام رو مرور می کنم یادم بیاید که چه طور دلتنگ شده بودم و دلگیر. و اینکه چه طور نامه ای نوشتم که هرگز خوانده نشد.

پی نوشت ۱: این احساسی که نسبت به نامه ، دوستم، و کل این قضیه دارم ممکنه در آینده عوض شه. پس تعجب نکنید اگه چند وقت دیگه یک نامه بلند و بالا جای این پست نشسته بود!

پی نوشت ۲ :ممنوم میشم اگه یکی به من بگه برای استفاده از بلاگ رولینگ کدش رو باید کجای قالب وبلاگ بذارم. من هر جا که به فکرم رسید توی قالب امتحانش کردم ولی جواب نمیده

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 11:56 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

از این ایده بشیر خیلی خوشم اومد. فکر کنم هرچی افراد بیشتری شرکت کنند جالب تر هم بشه!
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:11 PM  توسط آيدا حق طلب 

گذشتی از کنارم

و ندیدی

شاهزاده ای را که در قالب قورباغه

انتظارت را می کشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 7:25 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

پسرک خط کش را روی کاغذ گذاشت و سعی کرد ۴ ضلع مساوی رسم کند.

ضلع چهارم گفت: "خیلی احمقانه است! ۴ نفر هم قد و هم اندازه هم! همه در یک سطح؟! مطمئن باشید با این طور ساکن ماندن به جایی نمی رسید! در یک سطح ماندن یعنی پسرفت، یعنی مرداب!" و بعد خودش را کشید و تا جایی که توانست بلند شد. بلند و بلندتر.

پسرک نگاهی به کاغذ انداخت. شکلی که کشیده بود اصلا شبیه مربع نبود. اما معلم گفته بود مربع! مربع شکلی هندسی است با ۴ ضلع برابر که دو به دو با هم موازی هستند...

پسرک پاک کن را برداشت ، ضلع چهارم را پاک کرد و بعد به کمک خط کش، خطی کشید هم اندازه ی ۳ خط دیگر... یک مربع!

*پی نوشت: این متن در سال ۸۲ نوشته شده ولی اولین بار اینجاست که دارم ارائه اش میدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 0:36 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

- Emma

- The Spiritual in the Twentieth-Century Art

-The Railway Children

- هنر همیشه بر حق بودن

-اسطور ه های رومی

-گزینه اشعار نصرت رحمانی

-گستره اسطوره

همه اینها به اضافه مجموعه کامل اشعار شاملو روی میز کنار تختم خیلی وقته منتظرند من برم سراغشون.پس کی این امتحان ها تموم می شه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 5:45 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

بهار نیامده بود هنوز

که از آدم برفی آرزوهامان

دو چشم دکمه ای ماند

خیره

 به آسمان دودی...

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 11:27 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

وقتی با دستت پروانه ای می گیری اگه بخوای ببینی زنده است فرار می کنه . محکم هم بگیریش می میره. دوست داشتن هم یه چیزیه مثل پروانه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 10:3 PM  توسط آيدا حق طلب  |