تبليغاتX
آيدا در آينه

آيدا در آينه

 

چشم های آبی

مو های بور

شلوارک های کوتاه

می آیند، می روند

می روند، می آیند.

پاسپورت های سبز و قرمز و آبی

مهر می خورند.

مهر می خوریم ما

با مو های مشکی

پوست تیره

مانتو هایی بلند.

 

 

*۶ ساعت وقت داشته باشی در فرودگاه قطر و اینترنت مجانی خیلی حیف است که فقط به زور و ضرب همین چند خط از ذهنت تراوش کند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 11:36 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

معلم روی تخته می نویسد "Muhammad" و بچه ها با آنکه هیچ کدام مسلمان نیستند یک صدا جواب می دهند "Islam" "Muslims". معلم با لبخند می پرسد کتاب دینی مسلمانان چیست؟ و آن ها یک صدا جواب می دهند " Quran". خانم معلم مهربان می گوید ما امروز یک مهمان داریم که از ایران آمده. او می تواند تلفظ صحیح "Quran" را به شما بگوید. بعد همه چشم ها بر می گردد سمت من. می گویم "قرآن" و بچه  ها مبهوت و شگفت زده به من خیره می شوند. معلم دوباره از من می خواهد "ق" را تلفظ کنم. لحظه ای بعد همه بچه ها به تکاپو افتاده اند تا صدایی شبیه به "ق" از گلویشان خارج شود.

کلاس که آرام می گیرد دختری بلند می شود و می پرسد " خانم ، کدام یکی از پیامبران از بقیه مقدس تر و مهم تر است؟" معلم با لبخندی می گوید همه پیامبران مثل هم هستند. همه ادیان الهی در اصل یکی هستند. پس نمی توانیم بگوییم "مقدس تر" یا "مهم تر". معلم گوشه ای از تخته خورشیدی می کشد و می گوید این خورشید " خدا" است. پیامبران مثل اشعه های ساطعه از این خورشیدند. که همگی از یک حقیقت منشا گرفته اند. پس همه آن ها در اصل یکی هستند و منعکس کننده یک حقیقت.

نگاه می کنم به این دختر و پسر های ۹-۱۰ ساله ای که رو به روی من نشسته اند. آن ها در جلسات قبل کلاسشان راجع به حضرت ابراهیم، موسی، عیسی، کریشنا، بودا، و زرتشت مطالبی یاد گرفته اند و امروز نوبت به حضرت محمد رسیده. آنها با اینکه اکثرا هندو هستند با علاقه زیاد به داستان زندگی حضرت محمد گوش می کنند و وقتی معلمشان که او هم مسلمان نیست از سختی های وارده بر حضرت محمد می گوید همه اشان ناباورانه و متعجب می پرسند که چرا و چگونه آدم ها می توانند نسبت به هم این قدر سنگ دل باشند.

 آن ها حق دارند که تعجب کنند چون یاد گرفته اند که اساس همه ادیان الهی یکی است. همه انسان ها روی کره زمین با هر دین و عقیده ای برابر و یکی هستند. آن ها یاد گرفته اند که باید همه انسان ها را دوست داشت از هر نژاد و با هر عقیده ای که باشند. آن ها هندو هستند اما راجع به زرتشت و سه اصلش می دانند، از داستان به صلیب کشیدن حضرت عیسی اشک در چشمانشان جمع می شود ، به قرآن احترام می گذارند. آن ها سرود هایی می خوانند در باره دوستی و اتحاد. و نقاشی هایی می کشند از دنیایی پر از صلح و آرامش. آن ها به زبان های مختلف و به شیوه های مختلف دعا می خوانند و هیچ وقت فکر نمی کنند که همیشه حق با آن هاست و دیگران اشتباه می کنند. آن ها می دانند که آدم های دنیا با هم متفاوتند. و همین تفاوت هاست که دنیای ما را زیبا تر می کند.

این یک داستان نیست. حقیقتی است در یک کلاس ۳۰-۴۰ نفره در شهر کوچکی کمی آن سو تر همین سرزمین خودمان. اینجا کشور "هفتاد و دو ملت " است. و این ها کودکان کشوری هستند که در آن بیش از یک میلیارد نفر با عقاید و مذاهب و زبان های مختلف در نهایت آرامش در کنار هم زندگی می کنند و بزرگ ترین دموکراسی جهان را شکل می دهند.

 حالا دیگر کلاس درس تمام شده و زنگ تفریح است بچه ها یکی یکی سراغم می آیند و می خواهند برایشان "ق" را تلفظ کنم. به صورت های معصومشان نگاه می کنم و در دل فکر می کنم آیا اگر از کودکی خودم، از آنچه که دیده ام و میبینم و از دیروز ها و امروز هایمان برایشان بگویم حرف هایم را باور خواهند کرد یا این بار هم متعجب نگاهم می کنند.

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 0:45 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

بزرگ شدنم رو وقتی یادم اومد که برای ساکت کردن چند تا نوجوان ۱۰-۱۱ ساله در حالی که با افتخار صدام رو توی سرم انداخته بودم دستم را بالا گرفتم و گفتم:" علامت حاکم بزرگ میتی کومون! احترام بگذارید! " و اون ها با چشم هایی که از حدقه داشت در می اومد فقط و فقط هاج و واج نگاهم کردند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 9:1 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

خواب های پریشان دیده ام. حتی نمی خواهم لحظه ای فکر کنم اگر گوشه ای از چیزی که در خواب دیده ام در واقعیت اتفاق می افتد چه می کردم. اما از صبح هر چه می خوانم، هر چه می بینم، هر چه می شنوم، همه و همه دست به دست هم داده اند تا نشانم دهند که شاید بین کابوس های پریشان من و واقعیت این روز ها خیلی فاصله ای نباشد. می ترسم وقتی خواب و واقعیت اینگونه در هم تنیده می شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 0:6 AM  توسط آيدا حق طلب  |