برای اولین بار در زندگی ام حسرت می خورم که چرا ورزشکار نیستم. دلم میخواست امشب درمراسم افتتاحیه بودم نه برای اینکه چشم هایم سیراب رنگ های ناب و طرح های بی نظیر لباس ها و رقص ها و چرخش ها و رفتن و آمدن ها باشد. نه برای اینکه گوش هایم صدای سارا برایتمن و آن آقای چینی خواننده را ببلعند و و از آن همه شور و هیجان جمعیت و موسیقی های متفاوت قلبم تند و تند بزند. دوست داشتم آنجا بودم و همه چیز را با چشم های خودم می دیدم نه برای اینکه از اعجاز تکنولوژی و نو آوری و خلاقیت انگشت به دهان بمانم نه !
فقط برای اینکه یک بار دیگر ببینم و یادم بماند که آدم های سیاره این روزها خاک گرفته من می توانند دنیا را رنگ بزنند. قلم مو و قوطی رنگ هم لازم نیست کافی است همه دست های هم را بگیرند لبخند بزنند و فراموش کنند چیزهایی را که سردی می آورد و نفرت و دشمنی و بعد این همه تنوع نژادی، قومی ، ملیتی ، دینی،این همه تنوع فرهنگ ها، آیین ها و باور های مختلف وقتی کنار هم بنشیند خودش فرشی می شود هزار رنگ با طرحی که هیچ چشمی تا به حال ندیده و هیچ تکنولوژی و نوآوری چیزی شبیه به آن نیافریده. فرشی که به اندازه تمام مردم سیاره من بزرگ است و جا دارد تا هر کدام در گوشه ای بساط آرزوها و رویاهایمان را رویش پهن کنیم...
دلم می خواست ورزشگاه امشب به بزرگی کره زمین بود و به اندازه تمام آدم های دنیا جا داشت و مراسم افتتاحیه المپیک جشنی بود به درازای زندگی...
